برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

سال گُلدانی

تاریخ انتشار :‌ دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
سال گُلدانی

توی ویرانه‌ می‌پلکید. نه بی هدف. نه آن طور که آدم از دور می‌بیند می‌فهمد طرف دارد پرسه می‌زند. نه. بلد بود آنجا را. از دور می‌دیدند که می‌رفت و می‌ماند. جایی می‌ماند می‌خندید می‌رفت. دیدند یک جا نشست. می‌رفت و برمی‌گشت. می‌رفت و می‌ماند. خرابه تمام باران را می‌بلعید. باران ماهور را داشت در خاک فرو می‌کرد. ایمان پیاده شد سیگار روشن کرد و زل زد به ماهور که یک نقطه خاکستری بود در باران. جواد نشسته بود جلو. رضا و محبوبه ته پاترول خواب بودند. هوا داشت روشن می‌شد. ایمان دست برد از توی پنجره چراغ های ماشین را خاموش کرد. بیابان برزخی شد. نور آبی خفه‌ای که جواد را به افق خیره می‌کرد. گرگ و میش. جواد اسم این نور را گذاشته بود نور برزخی.

آب از کنار کلاه بادگیر خاکستری می‌چکید روی گونه های ماهور. بخار دهانش همه چیز را شاعرانه می‌کرد و این تصویر زیبا بود که وادارش می‌کرد برگردد دشت را در بخار نگاه کند. باید برمی‌گشت به بچه ها می‌گفت بروند. از آنجا هم می‌توانست دست تکان بدهد که شما بروید. که من حالا حالاها کار دارم. اما میان گل و لای گیر می‌کرد یادش می‌رفت. یادش می‌رفت و همانجا می‌ماند. می‌ماند توی سال گلدانی. سالی که خودش و مسعود وسط حیاط خانه یک گلدان درست کردند به اندازه همه حیاط. گلدان را پر از زنبق کرده بودند. هر کسی رد می‌شد بوی این گلدان می‌کشاندش سوی خانه مسعود و ماهور. که هیچ وقت خانه نبودند. زنبق ها را می‌گذاشتند برای کیف مردم و خودشان روزها می‌زدند به کوه. آنجا مسعود می‌رفت بی‌راهه‌ها را پیدامی‌کرد. ماهور روی جای پای مسعود پا می‌گذاشت و می‌رفت. الان گلدان پر از آب شده بود.

ایمان اول دشت را می‌دید بعد آبگیری که در باران جلز و لز می‌کرد بعد خرابه‌ای بالا دست و ماهوری که بالای این آب ایستاده بود. جواد را صدا زد. یک چیز این تصویر که می‌دید خوب نبود. ترس داشت. جواد گوش نکرد با همان تی‌شرت راه افتادند با ایمان. جواد گفته بود بگذاریم تنها باشد ایمان کشانده بودش بروند پیش ماهور.

بالای گلدان زنبق ایستاده بود. اگر جواد نبود و با ایمان دعوا نمی‌کرد سر آن جاده خاکی، حتما گم شده‌بودند. جواد هیچ چیز در خاطرش نمی‌ماند جز جاها. غریب میان شهری زندگی می‌کند بی‌ اینکه دوستی داشته باشد اما همه جا را بی نقشه بلد است. شهر جواد را عکس‌اش را دیده بودند. جواد رفته بود خودش را گم و گور کرده بود لای آن شهر و بعد دو سال یک نامه برای بچه ها نوشت با یک عکس از یک میز بعد ِ صبحانه که زیر پنجره‌ای بود باز به شیروانی های زرد و آبی و خاکستری و سفید. همین. معلوم نبود آنجا خانه خود جواد بود یا خانه‌ی کی ِ جواد بود یا اصلا شاید کارت پستال بود؟ از وقتی هم که برگشته بود هیچی نمی‌گفت که زندگی دارد یا نه آنجا. هیچی نمی‌گفت. جوری که انگار اصلا نرفته و برنگشته بود. انگار این پنج سال پیش بقیه بوده و آب از آب تکان نخورده بود. ایمان و جواد را دید که می‌آیند.

باران سگ مصب. چرا با صندل آمدم وسط این سرزمین گل. جواد را می‌دید جلوجلو با آن چکمه های لاستیکی دارد ماهور را نگاه می‌کند و می‌رود. چشم بر نمی‌داشت از ماهور. باران نمی‌گذاشت پلک بزند. اگر پلک می‌زد همان تصویر محو از ماهور را هم گم می‌کرد. همین الان هم مطمئن نبود، که هنوز ماهور ایستاده بالای گلدان زنبق یا نه. همه چیز را در شیشه‌ های ریز باران می‌دید. همه چیز را از آن تو می‌دید. هزار ماهور خاکستری میان دشت و هزار خرابه خانه مسعود و هزار گلدان زنبق. همه چیز در باران تکثیر می‌شد و تصویرش می‌ماند. اگر ماهور می‌پرید هم، جواد و ایمان نمی‌فهمیدند. مثل ستاره ‌ای که چند میلیون سال نوری پیش مرده است و هنوز تصویرش را از زمین می‌بینیم. ماهور هم بود. هم نبود.

مسعود ته اتاق جلویی نشسته بود. مثل همیشه پای میز اکابر کوچکش داشت چیز می‌نوشت. ماهور آنقدر رفت پایین تا مسعود سرش را آورد بالا. خندید. ماهور یک سینی دستش بود پر از زنبق. نشست کنار مسعود. اسباب خانه میان آب بالا و پایین می‌شد. ماهور سینی را میان آب ول کرد رفت کاغذهای جلوی مسعود را برداشت، مثل همیشه شروع کرد به بلند بلند خواندن. «بوی تو پیدا نیست میان شهر. من گمشده‌ام یا تو؟» غش غش خندید.

جواد نمی‌شد جلوتر برود. تا زانو توی گل فرورفته بود. می‌خواست برود دور بزند آب را که به خانه برسد. نمی‌شد. ایمان عقب‌تر بود. داد می‌زد ماهور را صدا می‌زد. روی آب پر از زنبق بود. دشت ارغوانی خیس داشت صبح می‌شد.

عکس: Daniel Sturgess on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات