برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

صبح دل انگیز رشید جوانرودی

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
صبح دل انگیز رشید جوانرودی

رادیو را روشن کرد. زیر کتری را روشن کرد. دست کشید به سرش. منتظر ماند صدای بیب ماکروفر دربیاید. نان را برداشت. گذاشت آب جوش بیاید وقتی داشت دوش می‌گرفت و سوت می‌زد. از حمام آمد بیرون. هوله به کمر آب جوش ریخت روی تی بگ لیوانش. نشست پشت میز وسط حال نان و پنیر و چای خورد و صدای لیوان چای که گذاشته می‌شود روی شیشه میز را شنید و سکته کرد.

چهل و سه سالش بود. البته هست. چهل و سه سالش است. هنوز نمرده چون. اگر دقت کرده باشید صرفا سکته کرد. هنوز نمی دانیم سکته قلبی کرد یا مغزی. در خانه تنهاست یا نه. تنها نیست از قضا. سگش دارد پارس می‌کند. سگ ها زود نگران می‌شوند. از آدم ها اضطرابشان بیشتر است بندگان خدا. صدای پارس سگ و صدای کولر و صدای رادیو و حالا صدای زنگ آیفون. آیفون در یا گوشی آیفون؟ آیفون در. کیست این وقت صبح؟ هنوز تکلیف روشن نیست که با جسد طرفیم پشت میز وسط هال یا مرد سکته کرده‌ی تا کمر لخت. نمی‌کشیمش. دست ما نیست اصلا. سکته نمی‌کشدش. صدای زنگ آیفون در را می‌شنود. چشم‌هاش بازمی‌شود. نمی‌داند چی شده. نمی‌تواند تکان بخورد. به این فکر می‌کند که چه بلایی ممکن است سرش آمده باشد. تجربه سکته نداشته. اگر هم داشته باشد کمی طول می‌کشد بفهمد چه بوده اوضاع. اما به هر حال نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. می‌داند که آب دهانش از گوشه لبش آویزان شده. دلش شور می‌زند. نمی‌داند از چی. صدای آیفون کلافه‌ش کرده. هم می‌خواهد فریاد بزند که بابا من نمی‌توانم تکان بخورم. هم می‌داند نسرین است که همیشه کله صبح با یک عالمه حرف که معلوم نیست در این زمان صبح که کلا دو سکان فوق فوقش از روز گذشته، این همه ماجرا از کجا می‌آورد، می‌پرد تو. الان فکرمی‌کند چقدر دلش برای وراجی‌های نسرین تنگ شده. اما این هم دست ماست. که سانتی مانتال باشد یا سنگ. یعنی این هم می‌شود که با خودش بگوید بهتر است آدم بمیرد جای اینکه هر روز به حرفهای بی‌پایان نسرین گوش کند. این دومی بهتر است. پس با خیال راحت به فکرفرومی‌رود و سعی می‌کند لبخند بزند. که با دهان کج شده چیز جالبی از آب در نمی‌آید. اما نسرین ول کن نیست که. زنگ می‌زند به موبایل مرد. موبایل جلوی رویش روی میز است. روش نوشته نسرین و دارد می‌لرزد و می‌آید جلو. عین خود نسرین. همینجوری در زندگی مرد لرزیده و آمده جلو. پر اضطراب است. همیشه از ترس فردا و آینده و چه می‌شود. حالا کم کم دارد هوش و حواسش برمی‌گردد. در همین حال چه کنیم؟ می‌توانیم صدای دویدن کسی یا حتی کسانی را در راه پله بشنویم. می‌توانیم همین جا ول کن و در برویم. می‌توانیم پایان بندی را دوباره بدهیم دست سکته. در تاریخ مرگ بشریت پر است از سکته های دوم و سوم. که البته این راحت‌ترین کار است. می‌گوییم مرد رفت پی کارش. این راه راحت را می‌گذاریم کنار. همین وسط مرد در کودکی ش به گردش رفته. فکرمی‌کند احتمالا دارد می‌میرد و باید به زور همه زندگی‌ش را فوری مرور کند. این را زیاد شنیده. ولی سرعتش خیلی پایین است. این جوری همه زندگی اش تمام نمی‌شود. فوقش می‌رسد به اول دوم راهنمایی. پایش می‌پرد. یک مگس می‌پرد. عکس العمل ناخودآگاه بدنش به نشستن مگس روی انگشتهای پایش متوجهش می کند که حس دارد به تن‌اش برمی‌گردد. مثل اینکه دارد نمی‌میرد. نمی‌داند خوشحال باشد یا نه. خود ما هم نمی دانیم. مگر سرنوشت مرد در صبحی به این شدت معمولی چه اهمیتی برای ما دارد؟ مگر این همه آدم در جهان از جنگ و فقر و بدبختی هر روز می‌میرند برای ما اهمیتی دارد؟ فقط برای خودش و نسرین اهمیت دارد. اهمیتش هم از اینجا می‌آید که ده سال است با هم اند. به هم عادت کرده‌اند و ده سال نمی‌دانند قدم بعدی رابطه‌شان چیست. ما ولی باید بدانیم. ما در زندگی او می توانیم دخالت کنیم. این موضوع می‌رود توی مخش. اینکه ما در زندگی خصوصی او و نسرین دخالت کنیم عصبانی‌اش می‌کند. می‌رود در را باز می‌کند. نسرین رسیده بالا. دو تایی با هم می‌افتند دنبال ما توی خانه. خیلی دلشان بخواهد که ما در زندگی معمولی‌شان توجه کنیم. بعضی ها لیاقت ندارند. کاش الان هر دو، هم مرد و هم نسرین سکته می‌کردند. ما دیگر نفس نداریم فرار کنیم.

عکس: Ben Sweet on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات