برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: بالاخره تلگرام فیلتر شد

تاریخ انتشار :‌ سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: بالاخره تلگرام فیلتر شد

بالاخره تلگرام فیلترشد. این را گفت و از پنجره پرید پایین. باید شهر را نجات می‌داد. اما این عادت لامصب بیرون پریدن از پنجره‌ مال خانه خودش بود که توی برج آسمان و طبقه هجدهم بود نه خانه مریم که دیشب پیشش مانده‌بود و طبقه دوم بود. صورتش را از کف پیاده‌روی جمالزاده کند و پاشد. نگاه کرد دید مریم از پنجره نگاهش می‌کند. بوسه‌ای فرستاد و پرواز کرد.

از روی انقلاب رد شد و نگاهی به حیاط هنرهای زیبا انداخت. مثل همیشه بود. چند ابر دود، چند ابر ریش چند دسته گربه. فنی وضعش بهتر بود. مرغ عشق‌ها جفت جفت کف زمین. پیچید. باید می‌رفت سراغ وزیر. با صحبت حل می‌شد. پلن بی چی؟ پلن بی نداشت. به نظرش وزیر جوان و خوش آتیه بود. منطق ایجاب می‌کند آدم جوان فقط همین الان روزگار را نبیند. به فکر فردا هم باشد. داشت فکرمی‌کرد این مقدمه خوبی نیست برای شروع گفتگو. دهانش بو می‌داد. مریم گفت ناشتایی بخور برو این گوش نکرد. پشیمان بود هم با این نفس بد بو نمی‌شد با وزیر حرف زد. هم ضعف کرده بود. بالای کریمخان انداخت روی میرزا و از روی میرزا رفت روی قائم مقام و یک جای خلوت وسط‌های مشاهیر پیداکرد و آمد پایین. دم سنگکی کسی نبود. یک نان خرید رفت توی سوپر روبرو. چند سالی می‌شد دیگر کسی احترامش را نگه‌نمی‌داشت. نادیده‌اش می‌گرفتند تنه می‌زدند. جواب سلامش را نمی‌داند. سرِ شلوغی‌های چند سال پیش کاری از دستش برنیامده‌بود مردم ازش دلخور بودند. سلام کرد. سوپری نگاهش را دزید. پولش را گرفت بقیه‌اش را گذاشت روی پیشخان. با غصه‌ آمد بیرون شنلش گرفت به قفسه سریالها همه پخش زمین‌شد. برگشت جمع کند شاگرد مغازه نهیب‌زد نمی‌خواد. سی دی ها را از دستش گرفت. دلخور شد. نگاهش افتاد به عکس جوان اول روی سی دی که لب‌هایش را مثل شاخ‌های اینستا غنچه‌کرده‌بود. این آدم سیاسی و روشنفکر سریال بود.

نشسته بود روی پله‌های جلوی یک خانه نان و پنیر خامه‌ای می‌خورد. می‌خورد که بغضش را فرو دهد یا سر و صدای شکمش بخوابد خودش هم نمی‌دانست. کوفت بخورد. مردم حق دارند. با نجات تلگرام می‌توانست دوباره قلب‌ها را تسخیرکند. بقیه پنیر را مالید لای سنگک و قاضی را چپاند تو کمر شلوارش. از این جا تا سیدخندان سه سوت بود.

سرعتش را زیاد کرده‌بود. می‌دانست دیر بجنبد اوضاع از کنترل خارج‌می‌شود. یک هو دیدی وزیر استعفا می‌داد. از روی سهروردی رفت روی ساختمان وزارتخانه نشست. خیلی حماسی فرود آمده‌بود خوشش آمد. جان مادرت بی‌خیال شو. سرش را آورد بالا وزیر جوان نشسته لبه‌ پشت بام دارد شهر را نگاه‌می‌کند. بدون اینکه به او نگاه‌کند. رفت پهلو به پهلوی وزیر نشست. پشت به شهر.

- چرا اینو بستین؟

- ما نبستیم.

- کی بسته؟

وزیر نگاه کرد به ساعتش.

- تو نمی‌دونی؟

- آخه نمی‌شه که.

- خب می‌گی چیکارکنم؟

- برو پیش خودش صحبت کن نشستی اینجا زل زدی به چی؟ هوا به این خوبی الان همه سر حالن. برو حرف بزن بگو اینو واکنن.

- آخه سر هر چی که نمی‌شه. بچه‌ایم مگه؟ هی بریم بگیم

- خب برنامه‌ت چیه؟ اینجوری م که نمی‌شه تو وزیری مرد حسابی.

- توییت کردم گفتم بابا آخه این چه وضعیه

- آخه توییت..

- ...می‌دونم کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد الان

دستش را برد به سمت کمرش. وزیر جوان وحشت‌زده مچش را گرفت و از توی کمرش کشید بیرون. قاضی سنگک و پنیر افتاد پایین.

- پوووف پاک بهم ریختیا

- ببخشید دست خودم نیست. این روزا یک کم آره بهم ریختم

- حالا با فیلترشکن ردیفه؟

- ببینم گوشیتو!

آیفونش را داد. وزیر گوشی را گرفت. هیچی آنتن نداشت.

پاهای مردها روی تابلوی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات آویزان بود. تلگرام فیلتر بود اما کارمندان وزارتخانه پشت پنجره‌ها کارشان را می‌کردند. آب از آب تکان نخورده‌بود. طبقه‌های پایین‌تر شلوغ تر بود.  

کف حیاط  قاضی ننه مرده آرام آرام بازمی‌شد. حیاط وزارتخانه پنیری شده‌بود.

عکس:  chuttersnap on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات