برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: بسته مشکوک

تاریخ انتشار :‌ سه‌شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: بسته مشکوک

این روزها که قیمت دلار بالا و پایین می شود و سر کوی و برزن و خانه و گرمابه هر کجا که سرک بکشی صدایی به زور نرخ همان لحظه ای ارز را به گوش بیزار از قیمت دانی ات فرومی کند، خزیدن به کنجی و کتابی دست گرفتن دل شیر می خواهد. آقای نجابت این دل شیر را از پدر با جنمش به ارث برده بوده و حالا در پایان ۷۵ سالگی نشسته بود روی بهارخواب خانه خیابان خسروی و داشت «ویس و رامین» می خواند. گوش فلک را نعره ی اقتصادی تورم و تک نرخی و فیلترینگ و کوفت و زهر مار پرکرده بود اما آسایش عزت الله خان به این جنبیدن های باله پشه نمی لرزید. زندگی اش را کرده بود. از ۵۷ سال زناشویی با سعادت به همراه ملوک جان مرحوم راضی بود و هر شب جمعه یک خرمایی دست می گرفت و خیابان را از بالا به پایین می رفت و برمی گشت و یاد ملوک زیبا را، که خودش به هر که می رسید می گفت و تعارف می کرد زنده نگه می داشت. هیچ ابایی نداشت اگر حکومت برگردد. از این برگشتن ها دو بار به عمرش دیده بود. از جنگ ترسی نداشت که قحطی و جنگ عالم گیر و حمله صدام را از سر گذرانده بود. نه بچه ای داشت آن سر دنیا که دلش هوای نوه کند نه ملکی و باری و یاری که حواسش دائم بجنبد. نشسته بود به خواندن. حتی به عمر رفته هم فکرنمی کرد. خلاصه که حوالی غروب و سر شب بود که زنگ خانه را زدند. از همان بالای بهارخواب نگاهی به کوچه کرد. داد زد برو عقب. دوباره زنگ زدند. این بار گفت می گم برو عقب. مرد طاس عقب عقب رفت تا رسید به دیوار روبروی خانه ی نجابت و بالا را نگاه کرد. نجابت هر چه چشم تنگ کرد دید مرد را نمی شناسد. عینکش را گذاشت جای انگشتش لای کتاب و کتاب را گذاشت روی میز کنار در بهارخواب و آمد از هال گذشت و پله ها و حیاط و در را بازکرد و ایستاد سینه به سینه ی مرد. مرد طاس سین هایش می زد. سلام کرد. چند قدم رفت آن طرف تر از پشت موتور یک بسته را که با کش خوب چفت ترک بندش کرده بود باز کرد آورد گذاشت توی دست های نجابت. هاج و واج مانده بود پیرمرد. یک تخته کوچک که کاغذهای تاخورده و کثیف رسید را نگه می داشت روی جعبه بود و نجابت باید امضامی کرد که تحویل شده است. کرد و آمد تو. صدای موتور مرد طاس رفت سر کوچه. 

نشسته بود روی مبل عسلی و زل زده بود به بسته و بسته روی میز وسط لابد داشت نجابت را نگاه می کرد. چرا باید بازش می کرد؟ نه پرسیده بود از کجا آمده این، نه مرد طاس اسم نجابت را پرسیده بود نه آدرس داشت رویش نه نشان داشت نه هیچی. سه چهار نفری که زنده می شناخت را در سرش قد و اندازه کرد و دید هیچکدامشان قواره فرستنده بودن نیستند. اشتباه نشده باشد. چرا هیچی از مرد طاس نپرسیده بود؟ اگر ملوک زیبا بود که همین را می گفت. پا شد یک چرخ دور بسته زد و نزدیکتر نشست. دلش داشت شورمی زد. بی خود و جهت. در این آشفته بازار این روزها ککش نگزیده بود اما این بسته بی نام و نشان زیر دیگ دلش را روشن کرده بود. 

خوابیده بود توی تخت و زل زده به سقف. سایه درختان حیاط در نور کوچه روی سقف می رقصید و هول به دل پیرمرد می انداخت. چرا بازش نکرده بود؟ یک ساعتی می شد که هی از این شانه به آن شانه چرخیده بود و بی خواب. جعبه عین مغناطیس از توی هال می کشیدش. این وسط بین بسته و نجابت میدان دلشوره بود. انگار هزار ریسمان سیاه از دلش کشیده باشند بیرون و بکشند و بکشند و بکشند. پا شد. دلش سیگار می خواست. ۳۰ سال می شد که ترک کرده بود و هرگز هوس نکرده بود اما امشب، امشب لامصب. این بسته. این وقت شب هیچ جا باز نبود. در سرش همه خیابان های شهر را مرور کرد و دید همه جا بسته است. فایده نداشت اینجوری نمی شد.

نان داغ حالش را جا آورده بود. گرمایش نوک انگشتانش را می سوزاند اما حالش با بوی سنگک خوب بود. محله تک و توک داشت بیدارمی شد. در کوچه بچه مدرسه ای ها دمق تر بودند و آنقدر سرشان پایین بود که از پشت که می دیدی چند تن بی سر بود که داشت می رفت و می پیچید به خیابان. کلید انداخت و در حیاط را بازکرد. حال خانه با آب پاشی صبح و قبل نانوایی خوب بود. پرده های سفید توری بهارخواب در باد و همه چی مثل همیشه در این خانه کهنه، فرص و محکم و پیر. هر چه کرد از کنار باغچه که می گذرد نگاهش نیافتد نشد. ایستاد. سر چرخاند کنار سرو اندازه ی سه وجب، خاک تازه بود. با اینکه باغچه را آب داده بود اما قبر بسته جایش پیدابود. می دانست آنجاست. اعتنا نکرد به دلش که باز لرزید. برود بشیند صبحانه اش را بخورد آقاجان به جهنم که آبرویش از بی جنمی پیش خودش رفته بود.

عکس:  Elias Schupmann on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات