برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: بوی بادام تلخ

تاریخ انتشار :‌ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: بوی بادام تلخ

باید توی راهرو می‌دوید. می‌دوید و می‌رسید بالای تخت و چیزی می‌گفت. باید می‌دوید و تا جمشید و خانم دفتری را می‌دید جمله‌اش را می‌گفت. نمی‌شد اما در نمی‌آمد. کات می‌دادند. این بیمارستان آخرین سکانس بود که مانده بود نگرفته. این پلان دویدن اخرین پلان. کار تمام شده بود. خوب هم شده‌بود. همه می‌گفتند خوب شده اما کسی نمی‌دانست می‌گیرد یا نه. خود مسعود از همه بیشتر نمی‌دانست. یکبار سر کار گفته بود؛ البته در گوشی. حالا این پلان آخر چرا در نمی‌آمد مانده بودند همه. این کاری نبود بعد این همه سکانس که گرفته‌بودند. دلشوره گرفته‌بود از صبح که آمده بودند توی بیمارستان. بوی همه چیز پرتش می‌کرد به یک روز دیگر. روزی که داشت مثل امروز می‌گذشت اما تمام نمی‌شد. امروز تمام می‌شد اما آن روز نه. این حالی که داشت را برای کسی نمی‌شد گفت. نمی‌توانست. جفت و جور نمی‌شد. راه نداشت. بقیه هم فهمیده‌بودند بگی نگی امروز یک حالی دارد اما کسی به روی خودش نمی‌آورد. همه می‌ترسیدند حالش خراب تر شود کار تمام نشده تعطیل شود این همه روز و این همه آدم و این همه کار برود هوا.

زمان گرفته‌بود دستیار. انقدر دیده‌بودند این جمع نمی‌شود حواسش، با کرونومتر ثانیه گرفته‌بودند. بعد دستیاره آمد به ش گفت بدو تا چهل بشمار بگو. این اولین بار بود از این کارها می‌کرد. همیشه شش دانگ پیش کار بود امروز نه. امروز اینجا بوی چیزی می‌داد. نمی‌دانست بوی چی. هر چه بود مال امروز نبود. یک روز دیگری بود انقدر دور که نمی‌شد خوب تماشایش کرد. فکر می‌کرد یک حالی است که پنداری برای آن روز، امروز روز مهمی است. یک حالی بود که فکرمی‌کرد باید امروز را برای آن روز با تمام ریزه‌کاری‌هایش به خاطر بسپارد. یک حالی، یکی، یک صدایی دائم توی گوشش می‌گفت اینها را ببین! نگذر! اینها را به یاد بیاور. مگر می‌شد امروز را همین امروز را به یاد آورد. آدم حال را که به یاد نمی‌آورد. باز کات دادند. رفت کنار پنجره نشست روی طاقچه جلو پنجره. خیابان پر مردم بود. نگاه کرد به پیشبند قصابی تنش. کلاه را از سرش برداشت گذاشت روز طاقچه. به یاد بیاور! امروز را به یاد بیاور! یک چیز فرّاری توی هوا بود که به آن روز برمی گشت و بوی بادام تلخ می‌داد. فکرکرد بوی تنهایی همین است. آدم که در هیبت او تنها نمی‌ماند. دلش گرفته بود یا بخاطر آن بو حالش بد بود؟ گروه دوباره داشتند آماده می‌شدند. همین یک پلان را بگیرند کار تمام می‌شود. کاش آبروریزی نکند بعد این همه سال کار. از پنجره سر یک خیابان فرعی پیرمرد خوش پوشی ایستاده بود. انگار معطل چیزی بود. چیزی نامرئی. انگار نمی‌دانست کجا داشته می‌رفته. دلش خواست برود دست پیرمرد را بگیرد. چرا فکر می‌کرد او می‌داند امروز این چه بویی است در هوا؟

بدو رفت توی راهرو پیچید توی پاگرد اول. پله‌ها را چند تا یکی می‌پرید پایین. بوی بادام تلخ. بویی که در هوا بود. اما این هوای امروز نبود. هوای جمعه‌ای بود، سر شب جمعه‌ای. رسید جلوی بیمارستان حیاط را دوید و رسید به خیابان. روزهایی که توی گذر امامزاده یحیی داشتند کار می‌کردند به این فکر می‌کرد که باید قصه یحیی را پیداکند بخواند. یحیی که تعمید می‌داد اینجا در تهران گذر بازارچه‌ای؛ بی حکمت نباید باشد. در خیابان پیرمرد سر جایش نبود. حتما یادش آمده کجا می‌خواهد برود. توی خیابان هم بوی آن جمعه بعد از ظهر می‌آمد. مگر می‌شد؟ وسط خیابان بود. وسط وسط. شهر دو نیم شده‌بود. ماشین‌ها بوق می‌زند. آمد کنار رفت توی پیاده رو. کسی نگاهش نمی‌کرد. دید خود خیابان با خیابان در پنجره بیمارستان فرق‌می‌کند. چرا انقدر خسته شد چهار تا پله را آمد پایین؟ یعنی اینجا کسی نمی‌شناختش؟ امکان نداشت. شاید بخاطر پیشبند قصابی است. باید پیرمرد را پیدامی‌کرد. بوی آن جمعه غروب داشت خفه‌ش می‌کرد.

رفت میان جمعیت. راه باز می‌کرد. باید از او می‌پرسید سرّ بوی بادام تلخ چیست. هیچ کس نمی‌شناختش. خسته بود. مال کار شبانه روزی بود یا چی خیلی خسته بود. فکرمی‌کرد پاهایش دیگر رمق ندارند. انگار از آن طرف خیابان به این طرف آمده بود چهل سال پیرتر شده‌بود. یادش نمی‌آمد از کجا آمده به خیابان. دلش می‌خواست سر فیلم بوده باشد. صدا از دیوار هم درنمی‌آمد. زبان همه بریده‌بود یا چی اما صدای نفس‌های خودش می‌آمد فقط. صدای نفس‌های این مرد انگار در شهر شنیده‌می‌شد. عین صدای رعدوبرق. یادش نبود از کجا می‌آید. رسید به یک فرعی دیگر. همین طور هاج و واج مانده‌بود سر خیابان. مردم را نگاه‌می‌کرد. یادش رفته بود کجا می‌خواسته برود. کسی نبوده این سالها که بخواهد به‌ش سربزند. کسی نمانده‌بود. همین‌طور زل زده‌بود به مردم. بوی بادام تلخ می‌آمد. این بو ول‌کند نبود. بوی همین امروز بود. آسمان تمیز بود اما این بو خیلی حال آدم را می‌گرفت. آسمان آبی بود. یک لکه ابر هم به آسمان تهران نبود. یادش نبود می‌خواسته کجا برود. آسمان داشت تاریک می‌کرد و شهر رودی از آدم بود. بوی بادام تلخ در این غروب جمعه همه شهر را به خیابان کشانده‌بود. صدا از کسی درنمی‌آمد. یادش نمی‌آمد. همانطور زل زد به آسمان. خوابیده. باید تا چهل می‌شمرد. یک.


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات