برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: بی خبران

تاریخ انتشار :‌ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: بی خبران

نگاه ما را از پشت مجسمه کشید بیرون بُرد روی لبه‌ی آفتابی که بالای قامتش خوابیده‌بود. دم غروب بود - که همه چیز این تصویر به کمال باشد، و نور از هوا گرم‌تر بود. طلایی آخرین ساعات شهر بود که ذره‌های غبار را در اطراف شانه‌های بارانی گردویی‌اش به  رقص مي‌پراند.

ایستاده و کسی را نگاه‌نمی‌کند. همه‌ی میدان دارد نگاهش می‌کند. صدای چرخ دوچرخه ایستاده و صدای فواره‌های حوض خنک وسط میدان مانده. صدای خیابان نه و صدای هوا فقط. صدای علفها که شبنم‌ تن‌شان دارد تبخیر می‌شود و  صدای هیچ چیز هیچ چیز دیگر. هفته دوم مهر است. سوم دبیرستانم و با سه رفیق نشسته‌ام روی نیمکت میدان. شهر خلوت اول پاییز و آسمان امروز زودتر تاریک‌تر از دیروز می‌شود. تن ما تازه دارد به این احوالات و تغییرات عادت می‌کند. تازه شب و روز دارد عوض می‌شود که عاشق می‌شوم. هفته دوم مهر ماه عاشق می‌شوم. تا سه ماه دیگر یادم می‌رود و باز عاشق می‌شوم.

امروز اما مورمور است و همه چیز خاموش است یا من کر شده‌ام. برنمی‌گردد ببینمش. کاش برنگردد. کاش همانطور ایستاده بماند. کاش برود. بروم؟ می‌ترسم. کاش برود.

باید راه برود. نکند خیال من است؟ نکند راه نرود؟ باید راه برود تا دنبالش بروم. تا بفهمد من دنبالش هستم. تا به کوچه‌ای خلوت بخزد. تا جرات کنم بخزم من هم. تا از کنارش که می‌گذرم نام یک گذر خلوت را زمزمه کنم. تا او حالا دنبالم بیاید. تا در گذر خلوت به هم برسیم. آشنا شویم. راهی بجوییم برای شروع شدن.

اما اگر راه نیافتد. اگر نرود همه ش همین خیال این میدان می‌شود و می‌ماند که می‌ماند. باید راه بیافتد. کاش سرفه کنم. کم ِ کم می‌فهد که انقدر نزدیکم که اگر دست دراز کنم شانه‌اش از آفتاب پاک می‌شود. کاش دست به شانه‌اش بگذارم. انگار نه انگار که صورتش را هنوز ندیده‌ام انگار از صبح با هم بوده‌ایم و می‌خواهم بگویم ببین بیا اینجا کمی بنشینیم.

رفت. پا گذاشت به خیابان. انگار باید دامن لباسش را بالامی‌گرفت و می‌رفت. انگار دختر سرخپوست است که از رود می‌گذرد. انگار نه انگار که وسط میدان آب و علف یا گل و دشت نیست، پس او چرا می‌خرامد. دستش را اگر بگیرم چه می‌شود. اگر همین دستش را که راه می‌رود به سوی من کشیده‌می‌شود کشیده نمی‌شود می‌آید اگر همین دست را بگیرم چه می‌شود. می‌ترسم. نمی‌ترسم فکرش را هم نمی‌توانم بکنم که دست در خیابان بگیرم. اما اگر بگیرم چه می‌شود. اینجا این شهر دهان باز می‌کند و مرا می‌بلعد. دستش بیشتر نزدیکتر می‌شود یا من تندتر می‌روم که بویش نرود. که در هوای من بماند. حالا باید پیاده‌رو را شروع کنیم که دستش را می‌گیرم. عرض خیابان که تمام شد دستش را می‌گیرم. می‌ایستد. می‌ایستیم. برنمی‌گردد. کاش برنگردد. کاش برگردد کاش دستش را رها کنم بدوم بروم. مردم رد می‌شوند. یک شبانه روز نه یک هفته می‌گذرد  ما خشک شده‌ایم. خیابان ها عوض شده شهر برگشته چرا ول نمی‌کنم.

دستش را ول می‌کنم. دستش کف دستم کشیده‌می‌شود. دستش با تمام ذرات دست من ملاقات می‌کند و عرقهای خجالتی دستهایمان به هم می‌رود. دستش از دستم سُر می‌خورد. می‌افتد. دستم می‌افتد. دستمان کنار تنه‌های بیکارمان تاب می‌خورد. تن بیکار من و تن بیکار او کنار هم وسط باغچه اول پیاده‌رو ایستاده‌ایم و من می‌توانم قسمتی از صورتش را ببینم. که روبرو را نگاه‌می‌کند که موهایش از کنار گوشش آماده به صورتش و در نسیم تکان می‌خورد. صورت فرشته‌ها یا نقش ها یا اثیری صورت اثیری. صورتی که مال هیچکس نیست. دستم را می‌گیرد. گرما. گرما. در پیاده رو کسی ما را نگاه نمی‌کند.

عکس:  Monica Silva on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات