برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: تو بخوان! من یادم نیست پرنده

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: تو بخوان! من یادم نیست پرنده

تمام گوشه های اتاقم را گشتم. تمام که ندارد پنج تاست. اتاق من پنج تا گوشه دارد. یک قناسی دارد که می‌کند به عبارتی گوشه پنجم. تمام گوشه ها را گشتم. خسته شدم. نشستم. اثری ازش نیست. مطمئنم همین امسال اوایل بهار همین بهار امسال گذاشته‌بودمش توی یکی از همین گوشه‌ها که برایم آواز بخواند هر وقت دلم گرفت. اما حالا نیست. شاید دلش گرفته رفته. من که نمی‌دانم کی به این پرنده انقدر وابسته شدم. البته اگر انقدر وابسته شده بودم که دیر نمی‌فهمیدم که نیست و دنبالش بگردم. حالا این یارو بیاید در را بازکند به ش می‌گویم بجای من سالن و محوطه و اتاق‌های دیگر را بگردد.

شاید پیداشد. روزهایی که نسیم می‌آید من یادم می‌رود پرنده هست. انگار او جای این است یا این جای او نمی‌دانم. اما نسیم که می‌آید و دمپختک برایم می‌آورد یادم می‌رود. هر بار هم که می‌خواهم بپرسم حال آقاجان را آن را هم یادم می‌رود. همین‌طوری می‌نشینم کنار نسیم روی نیمکت آبی. فقط همین نسیم که بخورد توی صورتم بوی دهانش که با من حرف‌می‌زند. نیمکت‌های اینجا خیلی بزرگ است. دور و برمان هم همه دارند نگاه می‌کنند. حمید و بیژن و رضایی هی می‌آیند الکی برای نسیم خودشیرینی می‌کنند. یک بار رضایی یک شاخه گل که نمی‌دانم از کجا کش رفته‌بود داد به نسیم. برای خودشیرینی. من هم پاشدم. پایش لیز خورد افتاد توی باغچه پشت نیمکت و من افتادم روش و دماغش خون افتاد. همه فکرکردند من زدم. حتی نسیم هم فکرکرد. اما من نزدم. حتما نسیم خودش به‌شان گفت دوباره ببندنم به تخت. از بس از من می‌ترسد. اَه!

خیلی روزهای نسیم خوب است. همین که حرف می‌افتد و شروع می‌کند از بچه‌ها می‌گوید من دیگر نمی‌شنوم چه می‌گوید. می‌روم برای خودم. یک بار یک جا خواندم دهانت را می‌بویند. من دهان نسیم را می‌بویم. حالا که این پرنده که نیست بشینم حساب کنم بشمارم ببینم کی است روز نسیم. آن روز که رفتیم بیرون با نسیم و چند نفر دیگر هیچ کدامشان را چرا یادم نیست؟ خیابان بود یا بازار بود یا پارک بود یادم نیست. از بغل کیف دستش یک نوار سرخابی بیرون آورد موهایش را بست. من تا صدایم کند به خودم بیایم داشتم باد را نگاه می‌کردم روی نوار سرخابی موهایش که روی خرمایی بودن موهایش چشمم را گرفته‌بود. خودش نه. آن نوار سرخابی. صدا کنم بیاید پشت گردنم را بخاراند رحمانی.

از همان موقع که خواباندنم روی تخت و بستنم توی چشمهاش یکی داشت گریه می‌کرد. من دیدم. خودش اشک نمی‌ریخت رحمانی. یکی توی چشمش داشت گریه می‌کرد. نمی‌دانم کی. حتما دلش برای این آدمهایی که می‌آورند اینجا می‌سوزد. ازش پرسیدم. خندید. بلند. آبروریزی نکنی دوباره. این را گفت و خندید. پشت این شیشه‌ روی در یکی آمده وایستاده بر و بر مرا نگاه می‌کند. نه حرفی نه چیزی. همین‌طوری که به آدم زل نمی‌زنند. کاش بگویم گردنم می‌خارد. بخوابم. باز بگردم. گوشه یک را نگاه کنم گوشه دو را نگاه کنم گوشه سه را نگاه کنم. گردنم گرفت. گوشه چهار را نگاه کنم. پرند. دیدمش. توی قناسی بود پرنده.

توی گوشه‌ پنجم است. کجایی؟ کجا بودی پرنده؟ تو دیگر زل نزن به من. بخوان! اگر از روی این کتاب هفت بار قشنگ و بی‌غلط بخوانی ده تومان جایزه داری. بار دوم همیشه یکی غلط داشتم. آقاجان نمی‌فهمید. چون چیزی نمی‌گفت. سوادش کمتر از من بود. یک کتاب کوچک از جیبش داشت درمی‌آورد من می‌خواندم. برای روح مرده‌ها. عصر پنجشنبه می‌نشستیم توی بهارخواب. آقاجان یک سیگار می‌کرد توی چوب سیگارش کتاب را درمی‌آورد می‌داد به من بعد کبریت می‌زد. دود که می‌آمد بیرون منم خط دوم بودم. بسم الله الرحمن الرحیم. انا انزلنا انا انزلنا انا انزلنا. بخوان من یادم نیست پرنده. می‌گفت برای مادرم بخوان و خاله آذر که جوانمرگ شده‌بوده و من ندیده‌بودم و دوست خودش. جابری. من دیده‌بودم. دوست آقاجانم بود. آقاجان با خودش مرا همه جا می‌برد. برد خانه جابری که پر از آدم بود. بوی شربت می‌آمد. من همه حواسم به پنکه بود که چادر زن ها را نقاپد پاره کند. آنقدر که راه می‌رفتند جلوی این پنکه و بلند و کوتاه می‌شدند. چای می‌دادند. قند یا شربت. خیلی دلم می‌خواست سرم را بگیرم جلوی پنکه انا انزلنا بخوانم اما باید دو زانو می‌نشستم کنار آقاجان مودب. پرنده اگر نمی‌خوانی خودم می‌خوانم. یا اصلا نمی‌خواهد رحمانی را صداکن. گردنم می‌خارد.

عکس: J W on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات