برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: میدان فلسطین (بخش دوم)

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: میدان فلسطین (بخش دوم)

این برنامه‌ی کتاب‌خریدنِ یکشنبه‌ صبح‌ها تنها برنامه‌ی زندگیِ تو بوده در این شش‌ماه که استعفا داده‌ای. اما نمی‌توانستم بروم اطرافِ‌ خانه‌ منتظر بمانم. چون برنامه‌ی بعدِ کتاب خریدن‌ات را نمی‌دانستم. پیشِ خودم گفتم اگر کتابِ زیاد بخری، چون مچ‌ِ دست‌ات درد می‌گیرد این‌ها را این‌ور و آن‌ور ببری با خودت، حتمن می‌روی خانه. از پشتِ ویترین که دیدم زیاد خریدی، خیال‌ام راحت‌شد. وگرنه حتمن می‌رفتی قهوه‌ای می‌خوردی یا می‌رفتی بچه‌ها را ببینی سرِ تمرین یا مثلن می‌رفتی منوچهری ویترین‌ها را تماشاکنی. می‌زدیم از خانه بیرون، برویم سینما، یک‌هو می‌گفتی حوصله ندارم. برویم منوچهری. توقع‌داشتی عصبانی هم نشوم و به‌قول خودت حال‌گیری نکنم. سیر هم نمی‌شدی از دیدن خنزرپنزرهای مردمِ صد سال پیش. همین‌طوری بی‌برنامه زندگی‌کرده‌ای که الان روزگارت شده این. باز نگو روزگارت هیچ اشکالی ندارد. آدم سرِ چهل‌ سالگی ویرش بگیرد برود کلاسِ بازیگری حتمن کارش اشکال دارد. البته کلاس رفتن و تئاتر کارکردن هیچ مشکلی ندارد. اما با برنامه‌. آخر آدم کارِ به‌ آن خوبی را ول‌می‌کند می‌رود دنبالِ تئاتر؟ آدم هجده‌سال سابقه‌ي بانک را همین‌طور می‌اندازد دور. چقدر گفتم من با بچه‌های شعبه‌تان صحبت می‌کنم هوایت را داشته‌باشند، نمی‌خواهد استعفا بدهی. ناسلامتی بیست و پنج‌سال سابقه دارم، رئیس ناحیه‌ام. به‌خرجت نرفت که نرفت. می‌ماندی لااقل بیست و پنج سال را پُر می‌کردی، بعد. باورم نمی‌شود. تا به‌حال ندیده‌بودمت نشسته باشی تو تاکسی. یعنی این‌طوری که الان نشسته‌ای روی صندلیِ عقب و من دارم دنبال‌ات می‌آیم یک تصویرِ جدید از تو به من می‌دهد. نمی‌دانستم از پشت چه شکلی می‌شوی. زیاد دوست ندارم این تصویر جدید را. اصلا خوشم نمی‌آید این‌قدر تغییرمی‌کنی. دیگر این‌ها دارد سر از بازی و ادا درمی‌آورد. همه‌ی کارهایت اداست. ادای کتاب‌خوان بودن. ادای هنردوستی. ادای روشنفکری. ادا ادا ادا. هر روز کوچک‌تر می‌شوی، بچه‌تر. عقل زندگی نداری تو، همه‌اش حرف و سخنرانی. نزدیک بود یکی را زیر بگیرد این مرتیکه. داد زدم سرش. تو مثل این موتوری‌هایی. صبح که از خانه می‌زنی بیرون معلوم نیست شب برگردی. یعنی آن آدمی که صبح رفته دیگر برنمی‌گردد. یک‌هو در خانه را باز می‌کنی با یک بغل کاردک و رنگ و قلمو. بوی گند تینر. یک بوم نقاشی زیر بغل‌ت. تو از بی‌عقلی به این روز افتاده‌ای. الان هم که در تاکسی راحت تکیه داده‌ای روی صندلی عقب، بی‌عقلی. اگر عقل داشتی باید به حال و روز‌ خودت زار زار گریه‌می‌کردی. هم دوره‌ای‌هایت را دیده‌ای؟ رویش را نداری. یک‌سال بیشتر است هیچ‌کدام‌شان را نمی‌بینی. خودت می‌دانی چه گهی زده‌ای به همه چیز. درد دستت عود می‌کند با این‌همه کتاب. گفتم بیا این ماهری هم ویزیت‌ات کند. مادرِ زاهدپورِ شعبه‌ی طالقانی را تو هشتاد سالگی دارد درمان می‌کند. هی بستی مُچت را. ادا اصول. رد کردی. میدان را ردکردی. چرا داری می‌ری پایین از فلسطین. بابا من نصف جان شدم پشت این موتور. پدرم درآمد انقدر دسته‌ی زینِ این لکنته را چسبیدم. پیاده شو برویم خانه کار دارم. می‌خواهم حرف بزنم. حرف دارم. من کم حرف می‌زنم اما حرف حساب‌ می‌زنم. عاشق وراجی‌‌های این کافه نشین‌های دمِ بخت و از بخت گذشته ای که زمین و زمان را می‌دوزند به هم بلکه یک چیزی به قامت تنهایی‌شان بدوزند. دیدی؟ باز هم حرف حساب زدم. چقدر هم قشنگ. نکند این راننده تاکسی... بیداری؟ خوابت نبرده باشد. داری گریه‌می‌کنی؟ باز پیچید تو انقلاب. حالت خوش نیست. هوس‌کردی بروی کافه؟ زیاد دادی. یارو راننده تاکسی به عقل‌ات شک‌می‌کند پیش خودش می‌گوید زنیکه دیوانه ده تومان داده که یک دور بزند برگردد سر جای اولش. شب برای بچه‌هایش تعریف‌می‌کند می‌خندند دور هم. به تو. به من. به من که تو این سن و سال همه‌ی خانواده‌ام تویی. تویی که آواره‌ی خیابانم کرده‌ای. تویی که شب‌ها صدایت در سرم نمی‌گذارد بخوابم. تویی که از وقتی بیرونم کرده‌ای از خانه، از خانه‌مان، غذا نخورده‌ام. تو همه کس منی. چرا با من مدارا نکردی. من پیرم. من از تو بیست سال بزرگترم. گفتم و گفتم. هزار بار ازت خواهش کردم مراعات کن. من نمی‌توانم هم‌پای تو بیایم. من این همه تغییر برایم حکم سکته دارد. گوش نکردی، آن قدر گوش نکردی که خودت دستی دستی با کارهایت مرا از چشم‌ خودت انداختی. من معمولی‌ام. کارمندم. رئیس منطقه‌ام بله. اما کارمندم. منِ شصت ساله باید بشینم پشت موتور تو را تعقیب کنم که بخواهم با من حرف بزنی؟ من با کت و شلوار باید بشینم پشت موتور اشک بریزم، تو بروی تو کافه فرانسه و من از موتور پیاده‌نشوم و همین‌طور بروم؟ بروم آزادی بروم کرج بروم امامزاده طاهر سرِ خاک مادرم. می‌دانم، مطمئنم که مرا دیدی. از اینکه مرا دیدی و محل‌ندادی بغضم ترکیده حتما. می‌دانم نمی‌خواهی با من حرف بزنی. اما اینکه ببینی و خودت را به آن راه بزنی را طاقت ندارم. موتوری از سر قدس جلوتر نمی‌رود. فکرمی‌کند می‌خواهم خفت‌اش کنم منِ. هنوز پاهام می‌لرزد. لرزش موتورسواری به این زودی از تن آدم بیرون‌نمی‌رود. 


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات