برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: میدان فلسطین (قسمت اول)

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: میدان فلسطین (قسمت اول)

دیروز از پشتِ ویترینِ فروزش دیدمت. داشتی کارت می‌کشیدی. یک و هفت و سه و چهار را که زدی، خیره‌شدی به دفترچه‌های یادداشت رویِ پیشخوان. این‌همه کتاب را کجا جا می‌دهی؟ اصلن  جا نداشت خانه‌. مگر نگفته‌بودی تا کتابِ نخوانده دارم کتاب نمی‌خرم؟ نمی‌شود تو این یک هفته همه‌ی آن سی و چهار جلدِ نخوانده را خوانده‌باشی. جور در نمی‌آید. گیرم که سرِ تمرین هم نرفتی. باز یعنی از یکشنبه غروبِ آن‌هفته تا یکشنبه صبحِ این‌هفته، روزی پنج جلد خوانده‌ای. شدنی نیست دیگر. کاغذِ رسید آمد بیرون. من صدایت را شنیدم که خداحافظی کردی. داشتی می‌آمدی بیرون من رفتم دمِ دکه، سیگار خریدم. بلند گفتم یک بسته سیگار بده. خوش‌ات می‌آمد صاحب دکه‌ی جلوی فروزش من‌را می‌شناسد و وقتی‌ به‌اش می‌گویم یک بسته سیگار بده، خودش یک بسته وینستونِ لایت می‌گذارد روی روزنامه‌ها. بیست و پنج سال تو این انقلاب خراب‌شده کارکردم. اداره مرکزی منطقه. همه تکراری شده‌اند. همه‌ي کاسب‌ها. بجز تو. تو که کاسب نیستی. می‌خواستم صدایم را بشنوی. بعید‌است شنیده‌باشی، وگرنه می‌ماندی باهم حرف‌بزنیم. می‌ماندی دیگر؟ به‌روی خودت هم اگر نمی‌آوردی که صدای من‌را شناختی، من حتمن می‌فهمیدم. پشت‌ام به تو بود. اما می‌فهمیدم که به‌روی خودت آورده‌ای یا نه. مثلن می‌فهمیدم که لحظه‌ای سرِ جای‌ات مانده‌ای و داری من‌ را نگاه می‌کنی. از بارِ نگاه‌ات که می‌نشست پشتِ شانه‌هایم، می‌فهمیدم که داری نگاه‌می‌کنی. اما آن‌جا آن‌قدر شلوغ بود که شک‌ندارم صدای من‌را نشنیده‌ای. وگرنه می‌ماندی حرف بزنیم. آمدی از کنارِ دکه گذشتی پاگذاشتی به خیابان به تاکسی‌ها گفتی میدانِ فلسطین. چه‌قدر بحث‌می‌کردی با من سرِ این. می‌گفتم از این‌جا نمی‌برند تاکسی‌ها. آن‌قدر سماجت می‌کردی و می‌ماندی و می‌گفتی فلسطین، تا دربست می‌گرفتیم. آخرش هم درمی‌آمدی که دیدی بردند. خب معلوم است هرجا اراده‌کنی دربست می‌برند. من می‌گویم آدم باید یک چیز‌هایی را رعایت‌کند. از همه جا نمی‌شود به همه‌جا رسید. جا دارد. ایستگاه دارد، مسیر دارد. باید برویم سرِ وصال سوارشویم، سرِ بلوار دوباره تاکسی بگیریم، یک تکه را هم باید پیاده‌برویم. می‌رسیم خانه‌. قفل‌اش را عوض‌کرده‌ای و کلیدِ من دیگر درش را بازنمی‌کند. آن‌جا ده سال خانه‌ی ما بوده. منهای این یک هفته‌ی آخر.

 من می‌‌نشستم کتاب‌هایت را مرتب‌می‌کردم. داستان‌ها را طبقه‌ی وسطِ کتابخانه‌ می‌چیدم. داستان بیشتر می‌خواندی. آن‌جا می‌چیدم چون لازم نبود برای‌اش خم شوی و نام‌ها را هم راحت‌تر می‌خواندی. فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌ها را می‌چیدم بالای داستان‌ها. فلسفه و علوم‌ اجتماعی و روانکاوی را پایین‌اش و تاریخ و سیاسی را پایین‌ترین. خسته‌نمی‌شدی از این‌که این ترتیب را به‌هم بریزی. من که همیشه به‌ات گفته‌ام نمی‌شود آدم همه‌ی این‌ چیزها را بخواند و دوست داشته‌باشد و بفهمد. آدم باید از روی قاعده کارکند. فقط علاقه که مطرح نیست. این‌ همه کتاب جمع‌می‌کردی با این همه موضوعِ مختلف. نمی‌خواندی که. ولعِ جمع‌کردن داشتی. فکرمی‌کردی عقبی از همه. باید اندازه‌ی همه بدانی. کارِ من‌را هم سخت می‌کردی. یک‌هو یک کتابِ نقدِ شعر می‌خریدی. یک هم‌چین بخشی نداشتیم در کتاب‌خانه‌. گرفتارم می‌کردی. هر روز طبقه‌بندی را برای‌ام سخت‌تر کردی.

 من موتور گرفتم. تو درِ تاکسی را که زدی به‌هم من هم پریدم پشتِ یکی از این موتورسوارها که زُل می‌زنند به آدم می‌پرسند موتور. سری تکان‌دادم و پشت‌اش نشستم. اولین بار بود که می‌نشستم ترکِ موتور. هیچ‌وقت دیرم نشده‌بوده یا عجله‌نداشته‌ام که موتور بگیرم. خب آدم باید حواس‌اش به وقت‌اش باشد. باید برنامه‌ریزی کند که مثلن از این‌جا می‌خواهم بروم آن‌جا، چه‌قدر طول می‌کشد؟ کی بیایم بیرون از خانه؟ کدام تاکسی‌ و اتوبوس‌ و مترو را باید سوارشوم تا برسم. نمی‌شود همین‌طور بی‌قاعده زندگی‌کرد. آدم باید همیشه برنامه‌اش را بداند. این موتورگرفتن در برنامه‌ی من بود. چون می‌دانستم تو دربست می‌گیری و من هم نمی‌رسم از مسیرِ درست تاکسی‌ها بیایم دنبال‌ات. اگر من هم دربستی می‌گرفتم شاید راننده‌اش پیر بود یا ناشی بود یا از ماشین‌اش می‌ترسید و خلاصه دستِ آخر حتمن گم‌ات می‌کردم. ولی با موتور با اینکه خطرِجانی دارد و بی‌اصول و هردم‌بیل است، شک نداشتم که گم‌ات نمی‌کنم.

عکس:  Aaron Ang on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات