برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: نعمت، زینت و چنگال اهریمن

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه  ها: نعمت، زینت و چنگال اهریمن

داشتیم برای خودمان سیر آفاق و انفس می‌کردیم که برگشت زد زیر گوش ما صدای سوتش هفت کوچه این ور هفت کوچه آن ور را خبر کرد. زن دست به این سنگینی می‌خواهد چه کند خدا عالم است. چوب دست می‌گیرد از فردا می‌زند می‌کشد ما را به همین سوی چراغ. می‌گویم چت شده زنیکه چرا می‌زنی توی سر ما؟ ما ناسلامتی مرد تو ایم. دومی را قایم‌تر از اولی می‌زند. می‌گوید این ها چی می‌گویند پشت سر تو؟ نعمت مریخی؟ این اسم است روی خودت گذاشته‌ای؟ می‌گویم اسم خالی نیست. واقعیت دارد. این را می‌گویم و پا می‌شوم می‌روم عقب‌تر از قواره دستش، ته اتاق. می‌خواهم بروم مریخ، اسم نوشتم. این را می‌گویم و می‌دوم به مهمان خانه. این امشب خون ما را می‌ریزد. پا می‌شود بنامی‌کند پدر و مادر ما را در گور لرزاندن، اول خوب مادرمان را روسفید می‌کند بعد پدرمان را به پدرش و او را هم به جد و آبای ما. خلاصه همه خاندان ما با زبان زینت خانم چیزمی‌شود می‌رود پی کارش. می‌گویم اینها که فحش‌شان می‌دهی مرده‌اند خوب نیست می‌گوید الهی تن همه‌شان توی گور به عذاب الیم خونابه زهر مار شود که تو آخر تخم و ترکه این فامیلی از اقبال من. مرتیکه پوفیوز تو تا سر خاک ننه دق مرگ شده‌ات همت نمی‌کنی بری، اسم نوشتی بری مریخ؟ این امشب ما را می‌کشد. کاش یک جوری دور بزنم اتاق را از زیر دستش بروم توی در و بروم بیرون لااقل توی بهارخواب. جلوی در را گرفته. این زن کی این قدری شد ما نفهمیدیم. برسانم خودم را به بهار خواب، بخواهد خفتم کند جانم را بگیرد، می‌پرم پایین لااقل دست و پام قلم می‌شود، جانم در نمی‌آید روی بهارخواب زیر تن سنگین زینت جان.

سه ماه پیش یا بیشتر همینطور توی کارگاه داشتیم با حمزه از عالم و علم و صنعت و فن حرف‌می‌زدیم، تلگرام حمزه صداش درآمد نگاه کرد گفت ای دل غافل نعمت چه نشسته‌ای که یک بابایی توی آمریکا شروع کرده اسم مردم را می‌نویسد ببردشان مریخ. یک عده را می خواهند که آنجا را آبادکنند از قرار. آن روز روز آخر پانزدهمین سال زندگی‌مان با زینت بود و توی این پانزده سال یک روزش را فقط به این فکرنکرده‌بودیم که چطور از شر زینت جان خلاص شویم. آن یک روز هم فکر نکردیم چون توی کما بودیم. فردای عروسی‌مان به زینت گقتیم این چراغ آشپزخانه را خاموش کن پول برقش زیاد می‌شود، با مشت کوبید پشت ما. ما داشتیم در می‌رفتیم پشتمان به ش بود کوبید پشت گردن ما، ما هم رفتیم توی کما. اگر روبرو بود که ضربه فنی می‌شدیم. جوانمرگ.

خلاصه همان که حمزه این را گفت ما از احساس آزادی اشک آمد به چشممان. رفتیم اسم نوشتیم. حمزه خندید اما ما اسم نوشتیم.

حالا اگر از زیر دست زینت بتوانیم برویم به بهار خواب و انتخاب شویم برای مریخ، هم از دست این زن خلاص می‌شویم هم آن حمزه دهن لق. زینت آنقدر دور اتاق چرخیده نفسش گرفته خس خس می‌کند. دلمان را می‌زنیم به دریا می‌رویم از زیر دست زینت از میان در مهمانخانه می‌گذریم و می‌پریم به بهار خواب. زینت دستش را تا جان دارد پرواز می‌دهد. آنقدر از ما کفری شده که دستش دو برابر معمول کش می‌آید. چنگالش بالاخره پشت لباس ما را می‌چسبد. ما یخ کردیم از ترس. آن لحظه‌ای که فهمیدیم اینکه توی هوا هر چه دست و پا می‌زنیم جلو نمی‌رویم بخاطر این است که توی پنجول زینت گرفتارشده‌ایم، یک آن، همه عمرمان مثل فیلم دور تند جلوی چشممان مرور شد. کاش وقت کنیم اشهدمان را بخوانیم لااقل. توی همین فکرهاییم که پنجه‌های زینت شل می‌شود و ما خیز برمی‌داریم می‌رسانیم خودمان را به بهارخواب. این پنجه‌ها دیگر جان ندارد بیشتر تقلا می‌کنیم. باید برای آزادی خودمان بجنگیم. باید خودمان را برسانیم به مریخ. نگاهمان می‌افتد به آسمان بهارخواب که صاف و بی‌ ابر است. نه ستاره دارد نه ماه. دست و پا می‌زنیم و بالاخره زورمان به چنگال اهریمن می‌چربد و از دست زینت خلاص می‌شویم. ته دلمان از ذوق سفر به کهکشان غنج می‌زند. پشت سرمان را که نگاه‌می‌کنیم پنجه‌های باز زینت را می‌بینیم که از ما خالی شده و دهانش را که باز مانده و موهایش را که پریشان‌شده.  لبه بهارخواب را می‌بینیم که از ما دورتر و دورتر می‌شود. اشکال ندارد اقلا وقت داریم اشهدمان را بخوانیم. زیر پایمان را نگاه‌می‌کنیم. راه شیری خودش را پهن کرده کف حیاط خانه ما. با سر شیرجه می زنیم.


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات