برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: وداع با اسلحه در میدان دانته

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: وداع با اسلحه در میدان دانته

ما هفت هشت نفر بودیم توی آن کوچه‌ای که همه ش تابستان بود. هم سن و سال بودیم. حالا یکی دو سال بالا و پایین. رضا و سعید، حمید آشفته، بهروز و بیژن که برادر بودند، کامی و ارژنگ و مسعود ساعی که ما بهش می‌گفتیم مسعود ماست. داستان این ماست هم برمی‌گشت به یک بعد از ظهر داغ مرداد که کنار کوچه به خط توی یک وجب سایه نشسته‌بودیم و آسمان ریسمان می‌بافتیم که دیدیم مسعود از خانه شان زد بیرون. داشت می‌رفت سنگکی و یک صد تومانی لای مشتش عرق کرده بود و می‌خواست با بقیه آن صد تومانی ِ سنگک، آدامس سین سین بخرد. آن موقع هر کدام ما یک کلکسیون غنی از عکس‌ فوتبالیست‌هایی داشتیم که از توی آدامس سین سین در می‌آوردیم. سر این عکس‌ها قمارمی‌کردیم، دعوا می‌کردیم، یقه جرمی‌دادیم. خیلی مهم بود. یکی دو تا از بچه ها باهاش آلبوم درست کرده‌بودند و توی کوچه‌های محل افتاده‌بودند به تاخت زدن عکس‌ها، تا زودتر صفحه‌ هر تیم را در آلبوم‌شان کامل کنند. موقع همین معامله‌ها بود که کتک می‌خوردند و ما مجبور می‌شدیم برای اعاده حیثیت از دست رفته رفقایمان برویم آن سر محل دعوا. البته برای خود ما هم پیش می‌آمد که به هواخواهی یکی، یک لشکر عربده‌کش سبیل‌ تازه سبزشده بیایند بزنند لت و پارمان کنند. بیژن و سعید اگر نبودند هر بار دخلمان می‌آمد. این دو تا می‌افتادند جلو و ما هم پشت این‌ها. بد نبود اوضاع بگی نگی برابر بودیم. حالا این مسعود سر ظهر داشت می‌رفت نانوایی که مادرش آمد توی پنجره و از آن بالا داد زد مسعود ماست. یعنی ماست هم بخر. ما هم که هرهر زدیم زیر خنده و مسعود ماست ماند روی مسعود ساعی. حالا این آدم همین مسعود ماست همین که بعد دعواهای ما، عقب‌تر از بقیه می‌آمد که کسی گریه‌اش را نبیند،‌ همین که یک سال زمستان، انداختیمش توی حوض پارک و سینه پهلو کرد و یک هفته اجازه نداشت با ما حرف‌بزند، همین که چند بار آدم فروشی کرد و ما باز هوایش را داشتیم، همین همین بچه‌ ننه، همین مسعود ماست نشسته‌بود روبری من توی بی آر تی و سرش توی کتاب بود. یک چیزی توی من می‌گفت دارد خودش را می‌زند به آن راه که با من چشم تو چشم نشود. شاید اشتباه می‌کردم. مطمئن نبودم. سه چهار تا ایستگاه می‌شد که سر این دو راهی مانده بودم. آشنایی بدهم یا نه. خیلی ضایع بود اگر مسعود ماست آدم را تحویل نمی‌گرفت یا یادش نمی‌آمد. با اینکه دیگر آن دوران گذشته‌بود اما هنوز هم ضایع بود. این اهل کتاب بود بین ماها و بهروز. با هم پامی‌شدند می‌رفتند پارک شهر. آنجا کنار جایی که هفت هشت سال بعد شد میدان دانته یکی بود بساط کتاب دست دوم داشت؛ با او عوض بدل می‌کردند. یک وقت‌هایی ما هم می‌رفتیم. چند تا دختر هم می‌آمدند که ما می‌شناختیمشان و می‌دانستیم مال کدام مدرسه بودند. سمیرا و ندا و الهام و یکی که نمی‌دانستیم اسمش چیست.

می‌دانستم مسعود از ندا خوشش می‌آید. توی همان میدان یک کتاب را از میان بساط برمی‌داشت و نمایشی ورقی می‌زد و می گذاشت سر جایش. بعد ندا می‌رفت سر همان کتاب و ورق‌می‌زد و من دیده‌بودم مسعود لای کتاب نامه می‌گذارد و ندا برمی‌دارد. پدر ندا توی دادگستری بود. کارمند سفت و سختی که روی پیشانی‌اش اثر چیزی کبود شده‌بود. اگر می‌فهمید یا می‌دید یا کسی چیزی بهش می‌رساند هم ندا را آتش می‌زد هم مسعود را. این بود که هر دو خیلی احتیاط می‌کردند و گرنه اوضاع حداقل برای ما، آنقدرها محرمانه نبود.

دم غروب بود. آخرهای شهریور. شهریور یاس‌آلود. داشتم می‌آمدم بروم سمت پارک. بچه‌ها زودتر رفته‌بودند. حالم خیلی گرفته‌بود. دو هفته دیگر مدرسه و درس و سال آخر و کنکور. تو همین حال و هوا یکی صدایم زد. ندا بود. تا بحال چادری ندیده‌ بودمش. سلام کرد و یک کتاب داد دستم. گفت بدهید به مسعود. و رفت. یک دقیقه هم نشد. همان راهی را که آمده‌بود تند تند برگشت. کتاب جلد روزنامه داشت. وداع با اسلحه. من هم راهم را کشیدم بروم. طاقت نیاوردم. چند قدم بیشتر نرفته‌بودم. نشد نتوانستم. کتاب را ورق‌زدم. حدسم درست بود. یک نامه لای کتاب بود و از آن نامه کل کتاب بوی عطر زنانه گرفته‌بود. دیدم ندا اندازه یک نقطه‌ شده. خیلی دور شده‌بود. نامه را برداشتم.

همه آن غروب و شب مسعود حیران بود. آنقدر کل پارک را گشته‌بود که یکی دوبار نگهبان‌ها بهش گیرداده‌بودند. نامه توی جیب من بود. فکر می‌کردم بوی عطر قضیه را لومی‌دهد برای همین پشت هم سیگار دود می‌کردم. آن موقع هنوز نمی‌کشیدم فقط دودش را درمی‌آوردم. افتاده‌بودم به سرگیجه. زودتر از بقیه خداحافظی کردم و برگشتم.

مسعود پیر شده‌بود. یعنی به نظر خودم سنش از من بیشتر می‌زد. بهش می‌خورد زن و بچه‌ داشته‌باشد. کاش آشنایی می‌دادم. باید آشنایی می‌دادم من اصلا باید می‌رفتم جلو یا من بودم که باید نگاهم را ازش می‌دزدیدم. اتوبوس رسید به ایستگاه. مسعود ماست پاشد رفت سمت در. ببخشید ببخشید می‌گفت و راهش را باز می‌کرد. پیاده‌شد. از کنار پنجره‌های اتوبوس گذشت. و رفت. باید می‌رفتم جلو آشنایی می‌دادم حرف می‌زدم. برایش می‌گفتم ندا را دیدم. نامه را می‌گفتم. شاید می‌توانستم نامه را پیداکنم حتی و اگر دوباره رفیق شدیم برایش ببرم. ازش می‌خواستم مرا ببخشد. حتما می‌بخشید دیگر الان بزرگ شده‌بودیم.

عکس:  David Kennedy on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات