برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

قصه ها: چشم هایش

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
قصه ها: چشم هایش

پاهاش یخ کرده‌بود. این را خودش گفت. از من خواست پاهاش را دست بکشم. در دست بگیرم. خوابیده‌بود روی تخت اورژانس. می‌خواستند خون بگیرند. دکتر آزمایش خون نوشته‌بود. قبل از اتاق عمل باید آزمایش می‌داد. سابقه بیماری را من داده‌بودم به دکترها. اما رگ نداشت؛ یعنی پیدانمی‌شد. رگ‌هایش خوابیده‌بودند. در پوستش گم‌شده‌بودند. به من نگاه‌می‌کرد. پاهاش در دستان من بود. سگک یکی از کفش‌هایش افتاده بود توی ماشین. دستان من گرما نداشت. هیچ نیرویی نداشتم به او ببخشم. تا اینجا برسیم صد بار گفته‌بود بس است. به من می‌گفت یا به کی نمی‌دانم. پایین یک دسته از موهایش چند حلقه‌ شده‌بود و خرمایی بود و از کنار گردنش که خون خشکیده‌بود می‌گذشت و دستان مرا نوازش می‌کرد. به آسمان نگاه‌می‌کرد از پنجره‌ عقب ماشین. رسیدیم. من قوی‌ترین مرد عالم بودم و بغلش زده‌بودم، روی دستانم بود می‌دویدم توی راهروها تا تخت آوردند.  

در محاصره

اگر باران نیستی، محبوب من!

درخت باش،

سرشار از باروری.... درخت باش!

و اگر درخت نیستی، محبوب من!

سنگ باش،

سرشار از رطوبت.... سنگ باش!

اینکه میان آن همه غبار صدایش را شنیدم یک جور معجزه بود. صدایش آشنا بود خیلی آشنا بود. داد می‌زد. شعار می‌داد با بقیه اما من فقط صدای او را می‌شنیدم. من فقط او را می‌دیدم. همیشه. همان روز اول سال هم که سی نفر توی آن دانشکده بودیم. من اول نگاه او را دیدم. فقط نگاه او را دیدم تا روی دستهایم خونش خشک‌شد. صدایش آمد. سنگ از دستم افتاد. باورم نمی‌شد. فکرمی‌کردم خواب‌می‌بینم. گشتم. میان آدمها. گرد و خاک و دود وصداها. داد می‌زدم. نامش را صدامی‌زدم. باورم نمی‌شد بعد از این سالها این همه به من نزدیک است و الان می‌بینمش. زمستان آخری که همدیگر را دیدیم موهایش را تراشیده‌بود. کلاه پشمی سرخ داشت. تمام آن روز می‌خندید. چیزی میانمان بود که بوی جدایی می‌داد. بی‌ اینکه من یا او حرفی بزنیم از رفتن. می‌دانستیم ولی. او رفتنی بود. حالا در چند قدمی من بود. صدایش دور من می‌چرخید.

سگگ طلایی کفشش کف دستم بود. گذاشتم توی جیبم. پاشدم آمدم بیرون. همه چیز ساکت‌تر شده‌بود. آمدم بیرون جلوی بیمارستان. پاکت سیگارم خالی بود. می‌گفتم تو بازترین چشمان عالم را داری. خودش می‌دانست. می‌گفت کف دستت را بگیر. دستم را می‌گذاشتم روی گونه‌هایش. می‌گفت خالی بیا مروارید ببر. و چشمانش را درشت‌ می‌‌کرد و از خنده ریسه می‌رفت.

و اگر سنگ نیستی، محبوب من!

ماه باش،

در رؤیای عروست.... ماه باش!

[چنین می‌گفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.]*

روی پلک‌هایش چسب زده‌بودند تا چشمانش بسته باشند. دو تا. از روی پلک تا بالای گونه‌ها. آرام چسب‌ها را برداشتم. چرخیدم رفتم آن طرف تخت. چشمانش را درشت‌تر کرده بود. جای لبخندش را بوسیدم.

*محمود درویش

photo: Reuters


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات