برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

چشمهای سروش

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷ - دسته بندی : قصه ها
چشمهای سروش

مصیبت این است که تا بخواهی به خودت بیایی نوبتت شده. یعنی زمانی که در این لحظات سرعت می‌گیرد اگر چشم به راه خلاص‌شدن و رفتن باشی دست کم یک عمر می‌گذرد اما به اینجا می‌رسد که آن انتگرال لعنتی حل‌نشده پای تخته مانده و شنبه صبح اول سگ است و نصف کلاس پای تخته به خط‌ شده‌اند و نگاه دبیر حسابان مثل فانوس دریایی از کار افتاده میخ می‌شود روی تو، زمان همان یک هزارم ثانیه‌ی خودمان است. فانوس که افتاد روی ما همه نور شدیم. دیدیم خودمان را که به مصداق ید بیضا از آستین کت فرسوده‌مان آمدیم بیرون، گویی زمان درازی را که در اضطراب صدازده‌شدن گذرانده بودیم ما را مثل سنگ‌پشت به خودمان فرو کرده بود و حالا که کار از کار گذشته‌بود آمده‌بودیم بیرون و جانمان داشت کش می‌آمد که برود پای تخته تا فدای بی‌سوادی شود. فدای درس نخواندن. باید جانمان را می‌دادیم پای ایثار معلمی که به ما یاد داده بود انتگرال را و ما یاد نگرفته‌بودیم و شنبه را برگزیده‌بود آقای زمانی تا مزد جان پر دردش را از ما تازه به بلوغ رسیدگان بگیرد و پوست خالی بی‌جان‌شده را بیندازد روی دست‌های ناظم که ببرد برای پدرمان و او هم به طریق اولی سهم خود را از بی‌خیالی ما بگیرد تا در این آخرین ایستگاه جهان آموزش و پرورش که سرای بی‌عرضگان و نابلدان و تنبلان است، در میان نفسهای آسوده‌ی معلم‌ها و پدرها و مادرها و مدیرها و عموها و سایر خستگان فشاردادن ما به کتاب‌های مدرسه، آرام بمیریم.

راه افتادیم و ردیف سوم تا تخته را به سان مردانی رفتیم که در دالان های باستانی کولوسئوم آرام و سنگین قدم بر خاک می‌گذاشتند و می‌رفتند تا در میانه میدان نبرد از آبروی قومی لشکری چیزی دفاع کنند. دستان خود را ورز می‌دادیم تا اگر پیش چشمان ملکه بنا بود که با قهرمانی از آتن یا ایران سرشاخ شویم، صدای شکستن انگشتان ترسیده ما امپراتوری روم را پر نکند. آخر آقای زمانی عادت داشت هر که را که بلد نبود پنجه در پنجه‌اش افکند و حسرت کشتی‌های باخته‌ی جوانی‌اش را بر دانش‌آموزان سوم الف به خاک بنشاند. آنقدر خم کند که به پایش افتاده و بخندی و صدایت هم درنیاید. تا برسیم به ردیف اول نیمکت‌ها چنان از عمرمان رفته‌بود که احساس پیری می‌کردیم. خودمان را می‌دیدیم که اگر قرارباشد آن پله‌ی سکوی جلوی تخته را بالا برویم، حتما جوانانی باید زیر بغل‌مان را بگیرند و احتراممان کنند تا به جوخه انگشتان زمانی بسپارندمان. چند جوان برازنده محل و آشنا و قوم و خویش را می‌شناختیم که ناکام و ناغافل سکته کرده‌بوند و رفته‌بودند و این قلب ناسزاوار تپیدن ما هنوز داشت می‌زد و ما نمی‌مردیم و تخته نزدیک بود. اگر خداوند می‌خواست از میان این مردم پیامبری برگزیند الان موقع‌اش بود که ما را برگزیند. همینجا به ما وحی کند و ما جلوی ناباوری همگان شروع‌کنیم به حل‌کردن.

با تاثری جانکاه و دردی سوزان آن زمان رسید که باید گچ را برمی‌داشتیم و اقدام می‌کردیم. تمام توانی از نان و پنیر صبح در بازو بود جان نداشت کچ صورتی را بردارد و نفس که به شماره افتاده بود تخته را از گرد گچ‌ها باد می‌زد. کاش دیشب خودمان را حلق‌آویز کرده‌بودیم. می‌دانستیم امروز همین می‌شود که شد. صدایی از پشت سر شنیدیم. همه‌ی آن چیزی که از جهان اشغال کرده‌بودیم  یک گوش شد. آن گوش چشم کوچکی هم درآورد. کسی از میان در آمد تو. از ترس تار می‌دیدیم. قدری گذشت تا به مدد چشم تنگ کردن ناظم‌مان را شناختیم و از میان تپش های قلبی که دیگر نمی‌زد شنیدیم که زمانی را خواست دفتر. اگر این خوشبختی نیست پس چیست؟ زمانی رفت. ما چند نفر جلوی تخته آنقدر این پا و آن پا کردیم تا همهمه کلاس بالاگرفت. زمانی رفت که رفت و تا هفتم پدر مرحومش برنگشت. کار ما نبود. یکی از ما چند نفر که پای تخته بلد نبودیم، سروش بود. همیشه از چشمان سروش می‌ترسیدم. مطمئنم که او بود که نفرین کرد تا پدر معلم حسابانمان بمیرد.

عکس: Roman Mager on Unsplash


سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات