نشسته‌بود کنار من روی نیمکت پارک لاله. من سیگار دود‌می‌کردم. او هیچ‌کار نمی‌کرد. زل زده‌بود به دختری که داشت با وسیله‌ي آهنی ورزشی دست و پا می‌زد. گفتم این‌ کارها خوب نیست توی این هوای کثیف و سرد. برگشت من را نگاه‌کرد. پرسید کدام کارها. فهمیدم حواسش اصلا به دخترک نبوده. گفتم هیچی اینکه ما اینجا بنشینیم و با هم حرف‌نزنیم. در این هوای سرد و گرفته آدم باید با یکی حرف‌بزند تا دلش بازشود. گفت من حوصله‌ حرف‌زدن ندارم. دوباره زل‌زده به دخترک. توی دلم گفتم به جهنم که حوصله‌ نداری پیر‌زن. سیگارم را انداختم. گفتم من هم حوصله‌ندارم. گفت به درک. داشت خون خونم را می‌خورد. دیدم الان است که قاطی‌کنم. پاشدم رفتم. دو قدم جلوتر دادزد کجا دررفتی ترسو؟ عجب گرفتاری شده‌بودم. این دیگر کیست گیرش افتادیم کله صبحی. داشتم می‌ترسیدم ازش. گفتم نه مادر جان می‌روم صبحانه‌بخورم. گفت چی می‌خواهی بخوری. گفتم نمی‌دانم. گقت بیا برویم صبحانه من حاضر است. 

توی آسانسور پشت‌ به من رو به در ایستاده‌بود. آسانسور هم‌سن پیرزن بود. ساختمان هم. از پارک تا برج‌های سامان یک کلمه هم حرف‌نزدیم. وارد آپارتمانش شدیم. زیر کتری روشن‌بود. قوری روی در کتری. نان بریده‌شده سنگک توی یک دستمال سبز توی یک سبد. نشستم. پنیر و کره و مربای توت‌فرنگی را از یخچال آورد بیرون. برایم چای ریخت. خودش صبحانه خورده‌بود. لیوان چای روی میز، جایی که پیرزن نشست روبروی من، نیم‌خورده رها شده‌بود. من لقمه‌گرفتم. گفتم خودتان نمی‌خورید؟ مرا نگاه‌کرد. زل‌زده بود به چشمان من اما مطمئن‌بودم مرا نمی‌بیند. سنم را پرسید. گفتم. تلفن خانه‌اش زنگ‌خورد. جواب نداد. کسی داشت در پله‌ها می‌دوید. صدای دویدن نزدیک‌تر می‌شد. چرا باید یک نفر در ساختمانی که آسانسور دارد تا طبقه دهم بدود. پیرزن پاشد لیوان خودش را پر از چای تازه کرد. آن که در پله‌ها بود رسید. با مشت می‌کوبید به در. پیرزن اصلا انگار نه انگار. پاشدم رفتم در را بازکنم. فکرکردم الان درمی‌شکند. صدای مرد آن طرف در انگار به تلفن‌ می‌گفت نه باز نمی‌کند. در را باز کردم. در آسانسور بازشد. چند زن و مرد گریان و سیاه‌پوش آمدند توی آپارتمان. یکی‌شان دختر پیرزن بود مامانش را صدامی‌زد و اشک‌می‌ریخت. قاب عکس دختر جوان خندانی توی دستانش بود. همان دختری که در لباس فراغت از تحصیل جلوی یک دانشگاه خارجی در قاب عکس بالای شومینه خانه پیرزن جا خوش‌کرده‌بود.