برای هر کاری از متخصصین قیمت بگیرید!

مطالب مرتبط با قصه ها (صفحه 2)

قصه ها: یک دور دو دور سه دور

قصه ها: یک دور دو دور سه دور

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
صدای این بیچاره از وقتی افتادم توی چاله نیافتاده. ده سال است می‌رود تبریز می‌آید. امسال تمام شد این پروژه عوضش می کنم. یک چیزی شکسته نمی‌دانم چی. مال چرخ باید باشد. از هیچی سر در نمی‌آورم. ماشین عشق پدر بود. سیما می‌گوید داری شکل پدر پیر می‌شوی. خدا کند فقط پیر شدنم مثل او باشد. ادامه مطلب
قصه ها: مِستِر آنلاکی

قصه ها: مِستِر آنلاکی

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
... این همه درخت. عین اتاق شده اینجا. عین راهرو. سر و ته بسته. رگ گردنم اندازه شلنگ شده. می‌زند ها می‌زند. قلبم آمده توی حلقم. لوپ شده جنگل. این ها را یک ساعت پیش هم دیدم. همان آدم‌ها. همان سه نفر که هی از کنار هم می‌گذریم.... ادامه مطلب
قصه  ها: نعمت، زینت و چنگال اهریمن

قصه ها: نعمت، زینت و چنگال اهریمن

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
داشتیم برای خودمان سیر آفاق و انفس می‌کردیم که برگشت زد زیر گوش ما صدای سوتش هفت کوچه این ور هفت کوچه آن ور را خبر کرد. زن دست به این سنگینی می‌خواهد چه کند خدا عالم است... ادامه مطلب
قصه ها: بی خبران

قصه ها: بی خبران

تاریخ انتشار :‌ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
نگاه ما را از پشت مجسمه کشید بیرون بُرد روی لبه‌ی آفتابی که بالای قامتش خوابیده‌بود. دم غروب بود - که همه چیز این تصویر به کمال باشد، و نور از هوا گرم‌تر بود. طلایی آخرین ساعات شهر بود که ذره‌های غبار را در اطراف شانه‌های بارانی گردویی‌اش به رقص مي‌پراند. ادامه مطلب
قصه ها: بوی بادام تلخ

قصه ها: بوی بادام تلخ

تاریخ انتشار :‌ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
باید توی راهرو می‌دوید. می‌دوید و می‌رسید بالای تخت و چیزی می‌گفت. باید می‌دوید و تا جمشید و خانم دفتری را می‌دید جمله‌اش را می‌گفت. نمی‌شد اما در نمی‌آمد. کات می‌دادند.... ادامه مطلب
قصه ها: چشم هایش

قصه ها: چشم هایش

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
پاهاش یخ کرده‌بود. خودش گفت. از من خواست پاهاش را دست بکشم. در دست بگیرم. خوابیده‌بود روی تخت اورژانس. می‌خواستند خون بگیرند. دکتر آزمایش خون نوشته‌بود. قبل از اتاق عمل باید آزمایش می‌داد. سابقه بیماری را من داده‌بودم به دکترها. اما رگ نداشت؛ یعنی پیدانمی‌شد. ادامه مطلب
قصه ها: وداع با اسلحه در میدان دانته

قصه ها: وداع با اسلحه در میدان دانته

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
ما هفت هشت نفر بودیم توی آن کوچه‌ای که همه ش تابستان بود. هم سن و سال بودیم. حالا یکی دو سال بالا و پایین. رضا و سعید، حمید آشفته، بهروز و بیژن که برادر بودند، کامی و ارژنگ و مسعود ساعی که ما بهش می‌گفتیم مسعود ماست. ادامه مطلب
نامه  ها: سلام به روی ماهت

نامه ها: سلام به روی ماهت

تاریخ انتشار :‌ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
امروز شد سه ماه. امروز که این نامه را برای تو می‌نویسم سه ماه شده، یعنی راستش را بخواهی سر راستش می‌شود سه ماه وگرنه دو ماه و خرده‌‌ای شده که ما توی تو داریم خودمان را به مردم نشان می‌دهیم و کار خدمات نظافت مشتری را راه می‌اندازیم. خدا این عیال را برای ما نگه دارد. خیلی بالا و پایین داشته زندگی ما... ادامه مطلب
قصه  ها: روز سعدی

قصه ها: روز سعدی

تاریخ انتشار :‌ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
امروز روز سعدی است. رفته‌بودیم دم آقا حبیب رازیانه بخریم گفت امروز روز سعدی است فلونی. آقا حبیب به همه می‌گوید فلونی. خیلی هم آدم فرهنگی‌ای است. مثلا می‌روی می‌گویی خاکشیر بده می‌پرسد چند سیر می‌خوای فلونی یا شنیدی فلونی قند و شکر قحط شده کم شده. بنده خدا اینجور حرف‌می‌زند با آدم. بعد رفتیم رازیانه بخریم گفت هیچ می‌دانی سعدی هم محلی ما بوده... ادامه مطلب
سنجاق بازار آنلاین خدمات است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات