مطالب مرتبط با «قصه ها»
قصه ها: بی خبران

قصه ها: بی خبران

تاریخ انتشار :‌ ۱۰-۳-۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
نگاه ما را از پشت مجسمه کشید بیرون بُرد روی لبه‌ی آفتابی که بالای قامتش خوابیده‌بود. دم غروب بود - که همه چیز این تصویر به کمال باشد، و نور از هوا گرم‌تر بود. طلایی آخرین ساعات شهر بود که ذره‌های غبار را در اطراف شانه‌های بارانی گردویی‌اش به رقص مي‌پراند. ادامه مطلب
قصه ها: بوی بادام تلخ

قصه ها: بوی بادام تلخ

تاریخ انتشار :‌ ۵-۳-۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
باید توی راهرو می‌دوید. می‌دوید و می‌رسید بالای تخت و چیزی می‌گفت. باید می‌دوید و تا جمشید و خانم دفتری را می‌دید جمله‌اش را می‌گفت. نمی‌شد اما در نمی‌آمد. کات می‌دادند.... ادامه مطلب
قصه ها: چشم هایش

قصه ها: چشم هایش

تاریخ انتشار :‌ ۲۶-۲-۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
پاهاش یخ کرده‌بود. خودش گفت. از من خواست پاهاش را دست بکشم. در دست بگیرم. خوابیده‌بود روی تخت اورژانس. می‌خواستند خون بگیرند. دکتر آزمایش خون نوشته‌بود. قبل از اتاق عمل باید آزمایش می‌داد. سابقه بیماری را من داده‌بودم به دکترها. اما رگ نداشت؛ یعنی پیدانمی‌شد. ادامه مطلب
قصه ها: وداع با اسلحه در میدان دانته

قصه ها: وداع با اسلحه در میدان دانته

تاریخ انتشار :‌ ۱۹-۲-۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
ما هفت هشت نفر بودیم توی آن کوچه‌ای که همه ش تابستان بود. هم سن و سال بودیم. حالا یکی دو سال بالا و پایین. رضا و سعید، حمید آشفته، بهروز و بیژن که برادر بودند، کامی و ارژنگ و مسعود ساعی که ما بهش می‌گفتیم مسعود ماست. ادامه مطلب
قصه  ها: روز سعدی

قصه ها: روز سعدی

تاریخ انتشار :‌ ۱-۲-۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
امروز روز سعدی است. رفته‌بودیم دم آقا حبیب رازیانه بخریم گفت امروز روز سعدی است فلونی. آقا حبیب به همه می‌گوید فلونی. خیلی هم آدم فرهنگی‌ای است. مثلا می‌روی می‌گویی خاکشیر بده می‌پرسد چند سیر می‌خوای فلونی یا شنیدی فلونی قند و شکر قحط شده کم شده. بنده خدا اینجور حرف‌می‌زند با آدم. بعد رفتیم رازیانه بخریم گفت هیچ می‌دانی سعدی هم محلی ما بوده... ادامه مطلب
قصه ها: بسته مشکوک

قصه ها: بسته مشکوک

تاریخ انتشار :‌ ۲۱-۱-۱۳۹۷ دسته بندی : قصه ها
این روزها که قیمت دلار بالا و پایین می شود و سر کوی و برزن و خانه و گرمابه هر کجا که سرک بکشی صدایی به زور نرخ همان لحظه ای ارز را به گوش بیزار از قیمت دانی ات فرومی کند، خزیدن به کنجی و کتابی دست گرفتن دل شیر می خواهد. آقای نجابت این دل شیر را از پدر با جنمش به ارث برده بوده و حالا در پایان ۷۵ سالگی نشسته بود روی بهارخواب خانه خیابان خسروی و داشت «ویس و رامین» می خواند. گوش فلک را نعره ی اقتصادی تورم و تک نرخی و فیلترینگ و کوفت و زهر مار پرکرده بود اما آسایش عزت الله خان به این جنبیدن های باله پشه نمی لرزید. زندگی اش را کرده بود. ادامه مطلب
 قصه ها: پارک لاله

قصه ها: پارک لاله

تاریخ انتشار :‌ ۱۹-۹-۱۳۹۶ دسته بندی : قصه ها
این ها قصه های کوچکی هستند که نویسنده ی گنده ای برای دل کوچک خودش می نویسد. این یکی برای روز دانشجو ست که دارد چند روز بعدتر منتشرمی شود... ادامه مطلب
سنجاق بازار آنلاین خدمات خانه است. کافی است سفارش خود را ثبت کنید تا چند پیشنهاد قیمت از متخصصین دریافت کنید.
سنجاق: بازار آنلاین خدمات